آنچـه از دریا به دریـا می رود

از همانجا کآمد، آنجا می رود

ما ز دریاییم و دریـا می رویم

ما زبالاييم و بالا می رويم

ما از اينجا و از آنجا نيستيم

مازبی جاييم و بی جا می رويم

+ نوشته شده در دوشنبه 18 بهمن1389ساعت 18:15 توسط علی اوتادی |



در تاريکی چشمانت را جستم
در تاریکی چشمانت را یافتم
و شبم پر ستاره شد
تو را صدا کردم
در تاریک ترین شبها دلم صدایت کرد
و تو با طنین صدایم به سوی من آمدی
با دست هایت برای دست هایم آواز خواندی
برای چشم هایم با چشم هایت
برای لب هایم با لب هایت
با تنت برای تنم آواز خواندی.

***
من با چشم ها و لب هایت انس گرفتم
با تنت انس گرفتم،
چیزی در من فروکش کرد
چیزی در من شکفت
من دوباره در گهواره ی کودکی خویش به خواب رفتم
و لبخند آن زمانیم را باز یافتم.
در من شک لانه کرده بود. . .

+ نوشته شده در یکشنبه 13 مهر1393ساعت 2:48 توسط علی اوتادی |



کسی حرفِ منو انگــــــــــار نمیفهمه مُرده زنده در و دیوار نمیــــــــفهمــــه کسی تنهاییـــــــمو از ما نمی دزده دردِ مارو در و دیوار نمیـــــــــفهمــــه برایِ تنهایـــــــی ِ خودم دلم میسووزه قلبِ امرووزیِ من خالـــی تر از دیرووزه . . .
+ نوشته شده در دوشنبه 24 مهر1391ساعت 5:8 توسط علی اوتادی |



نمی دانم چه می خواهم خدایا 
به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جوید نگاه خسته ی من 
چرا فسرده است این قلب پر سوز

ز جمع آشنایان می گریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تیرگی ها
به بیمار دل خود می دهم گوش

گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پیرایه بستند

از این مردم، که تا شعرم شنیدند
به رویم چون گلی خوشبو شکفتند

ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند

دل من، ای دل دیوانه ی من
که می سوزی از این بیگانگی ها

مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را، بس کن از این دیوانگی ها

+ نوشته شده در جمعه 8 مهر1390ساعت 12:54 توسط علی اوتادی |



خیلی قشنگه اگر بدانی...

عاشق شدن آسان است، اما ادامه آن هنر است

دوست هرکه باشد، نسخه دوم خودت است

نمی توان جلوی پیری را گرفت، اما میتوان روح جوانی داشت

هر جا که باشی دوستانت دنیای توهستند

بالا رفتن سن حتمی است، اما اینکه روح تو پیر شود بستگی به خودت دارد

خنده کوتاهترین راه بین دوستان است

عمر سالهای گذشته نیست، سالهایی است که از آن زندگی کردی

عشق زندگی را نمی چرخاند، اما انگیزه ای است برای زندگی

وقتی جایی داری که بروی یعنی خانه داری ووقتی کسی را دوست داری یعنی خانواده داری

بزرگترین لذت زندگی داشتن دوست صمیمی است

اگر از چیزی لذت بردی دیگران را شریک ساز

زیبا است که ببینیم کسی میخندد و زیباتر اینکه بدانی خودت باعث خنده اش شده ای...
+ نوشته شده در دوشنبه 14 شهریور1390ساعت 16:50 توسط علی اوتادی |



خداوندا!

 اگر بخواهم آنچه در ذهن دارم با تو بگويم،

هزاران جلد کتاب می شود ولی

آنچه در دل دارم يک جمله بيش نيست:

                            دوستت دارم

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 مرداد1390ساعت 22:46 توسط علی اوتادی |



گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبزِِِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 مرداد1390ساعت 13:8 توسط علی اوتادی |